کما

نویسنده مسعود حسینی،

 

…امروز صبح وقتی از خواب بیدار شد،تصمیم گرفت بیشتر به منظره ی طلوع خورشید خیره شود.خواست رقص نرم و بانمک شاخه های درختان روبروی خوابگاه را این بار با دیدی مثبت نگاه کند،سعی کرد شادی گنجشک های پر سر و صدایی را که روی سقف آبی رنگ، مثل یک گردباد پرواز می کردند،بفهمد،شاید تا به حال نفهمیده بود.برای او این در نوع خود پیشرفت بزرگی محسوب می شد.او انگار عادت کرده بود،از هر حادثه ی ساده یا هر اتفاق بی معنی و روزمره،برای خود،یک تراژدی بسازد،خود را به خری تشبیه می کرد، که گرفتار سرنوشتی شوم شده بود،خری که باری بر دوش دارد،نه می تواند آن را بر پشت خود بکشد،نه زمین بگذارد،می گفت:کمدی چگونه تراژدی می شود؟اینکه باری بر دوش کشیدن باید،اما زمین گذاشتن نتوان.

امروز صبح که از خواب بیدار شد،پنجره ی اتاق اش باز شده بود،و باد،پرده را به جنون واداشته بود،اما سرمایی حس نمی کرد،نمی دانست هوا سرد است یا نه،اما دوست داشت سرمایی حس نکند و باد را که ناخوانده و با پر رویی،وارد اتاق شده بود،نه یک باد درنده ی بی صفت،که این بار دوست داشت،این باد پیام آور گرما و آن نیمروز تابستانی خنک باشد،نیمروزی که زیر درخت انجیر نشست،و انجیرهای رسیده را تا به دهان گذاشت،آب شد.

امروز صبح روی آبر ها پرواز می کرد،ابرهایی که تابش خورشید را در خود هضم کرده بودند،و انگار از فرط شادی فربه شده بودند،احساس می کرد روحش به دیواره ی جهان احساس ساییده می شود،و این فکر،ذهن اش را قلقلک می داد،پس با خود گفت:چه روز خوبی،چرا من هر روز سرم را روی زمین می کشیدم و خاک می خوردم،آسمان که غذاهای بهتری داشت،نکند کسی مرا گول زده بود،بهتر است این صبح دل انگیز را نه فقط در خاطره که روی نگاتیو دوربینم هم ثبت کنم.دوربین عکاسی اش را از جیب اش بیرون کشید و چهار عکس گرفت:اولی از ابرهای پف کرده ای که لپ هاشان از خنده چین خورده بود.دومی از درختان پارک جلوی خوابگاه،سومی از گنجشکانی که روی نسیم روح نواز صبح،لم داده بودند و چهارمی از صبح.

به آفتاب،به نسیم به باد به نور عادت می کرد(گرچه بیگانه حس می کرد)،تازه داشت می فهمید،اِ…من کجا بودم؟این آفتاب هر روز تو آسمونه؟نگاه کن؟دوست داشت به دوستانش بگوید که به ابرها نگاه کنند،دوست داشت به آنها بگوید که به مه رقیقی که روی نوک کوه ایستاده،سلام کنند،دوست داشت فریاد بزند:زندگی زیباست،آری،آری زندگی زیباست…اما تا آمد لب باز کند دوستش را دید…

سلام،چطوری؟از محمد چه خبر؟دیشب اومد خوابگاه؟
-دوستش چهره در هم کشید،آرام صورت اش را به سمت دیگر کشاند،گفت:نه!
یعنی چی؟مگه تو باهاش نبودی؟
-الان بیمارستانه.تو کماست…
ها؟چی داری می گی(با خنده)بی خیال،خیلی تابلویی،از حالت چهره ات می شه فهمید داری شوخی می کنی…
(چشمان دوستش خونین بود،انگار تا صبح بیدار مانده بود.)
بگو ببینم؟چته؟حرف بزن.
-محمد تصادف کرده….
کی؟دیشب؟آها پس دیشب که نیومد…الان حالش چطوره(فراموش کرده بود که دوسش یکبار به او گفته بود که محمد در حالت کماست)
-تو بیمارستان قدس.

به آفتاب نگاه کرد،خیلی با خودش کلنجار رفت،با خودش حرف می زد،با خودش دعوا می کرد:خوب که چی؟زندگی این تلخی ها رو هم داره،سختی جزئی از شادیه ،اما خوب که چی؟(نمی خواست جواب بدهد که دنیا اصلا زیبا نیست از طرفی این قضاوت را بی معنی می دانست چون اعتقاد داشت آدم زمانی که احساساتی می شود به خصوص در شرایط بحرانی نباید به معنی زندگی فکر کند،چون اغلب به خطا می رود).اما مگر این تناقض رهایش می کرد؟
بعد از ظهر وقتی عکس هایش را از عکاسی تحویل گرفت،کاملا متعجب بود:این عکس ها را من گرفته ام؟این درخت خشک بی برگ،این آسمان خاکستری ضخیم،این پرندگان دلمرده ی وحشی؟این ها کار من است؟در آن میان عکس دیگری هم بود که هرگز نفهمید که آن عکس مربوط به چه چیزی است.

با خود می گفت:ببین من می خوام با تو خوشرفتار باشم،من تو رو دوست دارم،واقعا دوستت دارم،اما چرا اذیتم می کنی،چرا خون به دلم می کنی؟(بعد خودش جای مخاطبش حرف می زد)تو اشتباه می کنی،من کاره ای نیستم،من اصلا رو کارام احاطه ندارم،تو فکر می کنی،من با تو دشمنم؟یا از انجام این کارا لذت می برم،نه،واقعیت اینه که من اصلا نمی دونم خودم چیم تو چی هستی،من تقصیر ندارم،هیچ کس تقصیر نداره.همینه که هست.