|
|
|
|
|
کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زغال فعال شده چیست؟ تولید زغال فعال شده فعال سازی شیمیایی: فعال سازی توسط بخار: (C + H2o → CO + H2 – 175.440 KJ/(KgMol
این واکنش گرماگیر است و گرمای مورد نیاز توسط سوختن ناقص CO و H2 بصورت زیر تامین می شود: (2CO + O2 → 2CO2 + 393.790 KJ/(KgMol (2H2 + O2 → 2H2O + 396.650 KJ/(KgMol
در ضمن هوا به مقدار مورد نیاز وارد واکنش می شود تا زغال نسوزد. ویژگی های جذبی و فیزیکی
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:20 توسط محمد جولایی
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد " هدف " است
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سلام به خاطره تفریحم که شده یک بار این آزمایشارو اجرا کنید به نظر من که خیلی جالب بودن. به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:18 توسط محمد جولایی
|
|
||
|
|
|
|
|
خبرگزاری مهر آخرین وضعیت ساخت 7 پالایشگاه جدید در کشور با سرمایه گذاری 15 میلیارد یورویی را بررسی کرد. به گزارش مهر، وزارت نفت در حال حاضر در راستای کاهش خام فروشی نفت و رسیدن به خودکفایی در تولید فرآورده های نفتی ایران پروژه های بهینه سازی پالایشگاههای موجود و همچنین ساخت 7 پالایشگاه جدید با سرمایه گذاری 15 میلیارد یورویی را در دستور کار خود قرار داده است. برای دیدن میزان پیشرفت و محل ساخت هرکدام از پالایشگاه ها به ادامه متن مراجعه فرمایید.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:20 توسط محمد جولایی
|
|
||
|
|
|
|
|
کما نویسنده مسعود حسینی،
…امروز صبح وقتی از خواب بیدار شد،تصمیم گرفت بیشتر به منظره ی طلوع خورشید خیره شود.خواست رقص نرم و بانمک شاخه های درختان روبروی خوابگاه را این بار با دیدی مثبت نگاه کند،سعی کرد شادی گنجشک های پر سر و صدایی را که روی سقف آبی رنگ، مثل یک گردباد پرواز می کردند،بفهمد،شاید تا به حال نفهمیده بود.برای او این در نوع خود پیشرفت بزرگی محسوب می شد.او انگار عادت کرده بود،از هر حادثه ی ساده یا هر اتفاق بی معنی و روزمره،برای خود،یک تراژدی بسازد،خود را به خری تشبیه می کرد، که گرفتار سرنوشتی شوم شده بود،خری که باری بر دوش دارد،نه می تواند آن را بر پشت خود بکشد،نه زمین بگذارد،می گفت:کمدی چگونه تراژدی می شود؟اینکه باری بر دوش کشیدن باید،اما زمین گذاشتن نتوان. امروز صبح که از خواب بیدار شد،پنجره ی اتاق اش باز شده بود،و باد،پرده را به جنون واداشته بود،اما سرمایی حس نمی کرد،نمی دانست هوا سرد است یا نه،اما دوست داشت سرمایی حس نکند و باد را که ناخوانده و با پر رویی،وارد اتاق شده بود،نه یک باد درنده ی بی صفت،که این بار دوست داشت،این باد پیام آور گرما و آن نیمروز تابستانی خنک باشد،نیمروزی که زیر درخت انجیر نشست،و انجیرهای رسیده را تا به دهان گذاشت،آب شد. امروز صبح روی آبر ها پرواز می کرد،ابرهایی که تابش خورشید را در خود هضم کرده بودند،و انگار از فرط شادی فربه شده بودند،احساس می کرد روحش به دیواره ی جهان احساس ساییده می شود،و این فکر،ذهن اش را قلقلک می داد،پس با خود گفت:چه روز خوبی،چرا من هر روز سرم را روی زمین می کشیدم و خاک می خوردم،آسمان که غذاهای بهتری داشت،نکند کسی مرا گول زده بود،بهتر است این صبح دل انگیز را نه فقط در خاطره که روی نگاتیو دوربینم هم ثبت کنم.دوربین عکاسی اش را از جیب اش بیرون کشید و چهار عکس گرفت:اولی از ابرهای پف کرده ای که لپ هاشان از خنده چین خورده بود.دومی از درختان پارک جلوی خوابگاه،سومی از گنجشکانی که روی نسیم روح نواز صبح،لم داده بودند و چهارمی از صبح. به آفتاب،به نسیم به باد به نور عادت می کرد(گرچه بیگانه حس می کرد)،تازه داشت می فهمید،اِ…من کجا بودم؟این آفتاب هر روز تو آسمونه؟نگاه کن؟دوست داشت به دوستانش بگوید که به ابرها نگاه کنند،دوست داشت به آنها بگوید که به مه رقیقی که روی نوک کوه ایستاده،سلام کنند،دوست داشت فریاد بزند:زندگی زیباست،آری،آری زندگی زیباست…اما تا آمد لب باز کند دوستش را دید… سلام،چطوری؟از محمد چه خبر؟دیشب اومد خوابگاه؟ به آفتاب نگاه کرد،خیلی با خودش کلنجار رفت،با خودش حرف می زد،با خودش دعوا می کرد:خوب که چی؟زندگی این تلخی ها رو هم داره،سختی جزئی از شادیه ،اما خوب که چی؟(نمی خواست جواب بدهد که دنیا اصلا زیبا نیست از طرفی این قضاوت را بی معنی می دانست چون اعتقاد داشت آدم زمانی که احساساتی می شود به خصوص در شرایط بحرانی نباید به معنی زندگی فکر کند،چون اغلب به خطا می رود).اما مگر این تناقض رهایش می کرد؟ با خود می گفت:ببین من می خوام با تو خوشرفتار باشم،من تو رو دوست دارم،واقعا دوستت دارم،اما چرا اذیتم می کنی،چرا خون به دلم می کنی؟(بعد خودش جای مخاطبش حرف می زد)تو اشتباه می کنی،من کاره ای نیستم،من اصلا رو کارام احاطه ندارم،تو فکر می کنی،من با تو دشمنم؟یا از انجام این کارا لذت می برم،نه،واقعیت اینه که من اصلا نمی دونم خودم چیم تو چی هستی،من تقصیر ندارم،هیچ کس تقصیر نداره.همینه که هست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:24 توسط محمد جولایی
|
|
||